شر و شرر یا تحشیه‌ای بر هیچ‌ نامه

چند روزی هست که خواندن این نوشته دوست شفیق، جناب یاسر میردامادی، مرا به دوران خُردی‌ام برده است. زمانی که برای نخستین بار عبارت فقهی شک در نماز را شنیدم.
در عالم خردی چنین می‌پنداشتم که مراد از این عبارت فقهی شک در وجود خداست
! نمی‌دانم در ذهن من جواز این دلیری آن هم به گاه ادای فریضه‌ مومنانه از کجا می‌آمد! اما هر چه بود در من ماند و بیش از آن که از این عبارت شک در 2 و 3 را فهم کنم، در آن، همان خطور بی‌هنگام تردید کفرآلود را می‌دیدم!
نوشته رفیق شفیق که جنابش از فقه بی اطلاع نیست در وهله اول پاسخی فقهی و قاطع در نظرم آمد بر عدم جواز این تردید و دلیری:
" باخود عهد بسته‌ام سر بر خاک نیاسایم، مگر کمینه‌ای از معرفتش بر من حاصل آید.
  پرسیدش: کمینه‌ای از معرفتش چگونه ترا حاصل آید؟
  بی درنگ درآمد که: اینقدر باشد که برهان شر بر من شرارت نکند!
 خنده ای کرد و گفت گر بر این شرط ثابت قدم باشی ترا بینم که عمری زیسته باشی الا که سر بر خاک نیاورده باشی
!"
این برداشت نخست را عنوان نوشته (برسر سجاده هیچ) و عهدی که از آن سخن می گوید توجیه می‌کند. گویا که نویسنده می‌گوید اخلاق مومنانه چنین تردیدی را روا نمی‌دارد آن هم در مقام و موقع نماز. پس چنین فریضه ای نشستن بر سجاده "هیچ" است و تا کمینه ای از معرفت قابل اعتماد حاصل نیاید ادایش از سر صدق نیست.
اما حجت موجه  بر آن دلیری پیشگفته و جواز تردید به هنگام ادای فریضه، حقیقت نهفته دراین جمله پایانی است: "گر بر این شرط ثابت قدم باشی ترا بینم که عمری زیسته باشی الا که سر بر خاک نیاورده باشی!"
در این خوانش تاکید بر این جمله، گویای امر محال درک عقلی و برهانی آن وجود برین است که یکسر دیگر و فوق مفاهیم است. پس، سر ساییدن و اظهار خاکساری را نمی توان با طمع فراچنگ آوردن معرفت برهانی اطمینان بخش، ولو به قدر کمینه‌اش، به تعویق انداخت چرا که: "گر بر این شرط ثابت قدم باشی ترا بینم که عمری زیسته باشی الا که سر بر خاک نیاورده باشی!".
 ایمان گریزپای و دیریاب و لرزنده اما دم به دم نوشونده بهتر از آن عادات و مفاهیم و بر ساحل سلامت نشینی است که به غلط نامش ایمان می‌نهند
.
کوتاه سخن اینکه در وادی پرخطر ایمان راه بر معرفتی دیگر باز می شود که برخلاف معرفت برهانی و مفهومی، پیمانه پیمانه از "هیچ" برمی‌دارد و بر جان می‌ریزد! آنچه که حد و رسم و تعریف نگیرد، درهمان زبان و بیان عقلی، چیست جز "هیچ"؟
با این همه اما این هیچ پر از همه چیز است. هیچ چیز و همه چیز! نشستن بر سر سجاده این هیچ می‌ارزد به همه چیز. یک سجده بر این هیچ، کارگشای همه چیز است که گفت: عمر من مرا یک سجده است! (خرقانی)
با این اوصاف تکلیف برهان شر و شرارتش چه می‌شود؟ پاسخ من این است: برهان شر را باید با توان شرر دفع کرد. شر را به شرر باید ُرفت.  

محو کن اندیشه‌ها را زان شراب پر شرر
مولوی

/ 1 نظر / 16 بازدید
بهزاد

شابت قيام ، شيب ركوع و فنا سجود-----در هستي و عدم جز نماز نتوان كرد!! من فقط ياد اين بيت بيدل افتادم!!