بی‌نصیب

 جز تازیانه، در این سیر بی‌سلوک، نصیب این بینوا نیست، شیخ!
از غربت عشق به هیئت عقل درآمدم،‌ نمی‌دانستم که غیرت عشق خواهد درید هیبت عقل را!
کاش آن زمان که از آن سید فاطمی، شاگرد بهجت، می‌گفتی پاپیچت می‌شدم برای یک دیدار؛
تا میسرمی‌شد یک نفس همدمی، تا رها می‌شدم از این تناسخ پی در پی!
یادت هست برایم نوشتی: برگ سبزی است تحفه درویش/ چه کند بینوا ندارد بیش؟
یادت هست؟ من حتی نام کتاب را به یاد ندارم، اما این شعر هنوز می‌سوزاندم!
...
در کدام سوی این شهر سیاه آه می‌کشی در‌ نیمه‌های شب؟ مرا هم یاد کن!
...
تو دستگیر شو ای خضرپی خجسته که من
پیاده می‌روم و همرهان سوارانند ...

/ 0 نظر / 8 بازدید