لمس

آن مادر روحانی که بود که دست مرا در خواب در دستانش گذاشت و لبخندی نثار من کرد؟
یاد ندارم چه به او گفتم اما فروغ چشمانش جانی تازه در من دمید. مقنعه‌ای سفید، با روپوشی سیاه آن هم در دبستان؟!
بله! یادم آمد، کوچک بودم. به قاعده یک بچه دبستانی. در دفتر مدرسه بود که مرا در آغوش گرفت و دستانم را فشرد و به من لبخند زد! مثل یک وداع بود. 
مرا از مدرسه راهی کجا کرد؟... . دیگر یاد ندارم... .  بیدار شدم.

/ 0 نظر / 8 بازدید