از روزگار رفته حکایت

 می آمدی و دستی می‌کشیدی بر بوته زارخشک جلو خانه. یک صبح که پا می شدیم سبزه زارانی بود آنجا. چه غلتیدنی داشتیم روی بوته‌ها و چه بوی علفی می پیچید در خانه. بساط سبزه لگدکوب نشاطمان بود. صبحش به نشاط  وزردی آفتاب و سبزی گلها، ظهرش عطر غذا و آسمان فیروزه ای و شبش یا سینمای پادگان یا دیدنی‌های شبکه 2 و شب نشینی خانه قاسم خان عکاس. آن آپارات سفید و کوچک خانگی و کارتون های والت دیسنی. آغازسینما. چند سال بعدش مجله فیلم وانتظار هر ماهه برای رسیدن شماره جدید. ذوق چاپ نقدکی در صفحه فلاش بک اول مجله. بعدها خود قاسم خان گفت که هوشنگ خان گلمکانی سردبیر مجله، پسرعمویش است.
موسیقی اما آغازی نداشت.آنچه بود کشف موسیقی دیگری بود با سنتور مشکاتیان: در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی!.. .
 پیشتر دیوان شمس بود و آن غزلهای آهنگین و طربناک. سنتور مشکاتیان گویی که ترجمان این ابیات بود. هم نشینی مولانا و تصنیف های دل‌انگیز در دستگاه‌های موسیقی ایرانی: برقی در تاریکخانه وجود!
 هنوز هم هر کلیات شمسی را با آن جلد نارنجی نشسته در گوشه کتابخانه پدر می‌بینم!.
پیرمردی پشمینه پوش با کلاه بلندی بر سر: سلسله بندنده شدم... دود پراکنده شدم ... پست و گدازنده شدم... !
...

آن شامه تیز که از اول بهمن، هوای بوی تو را داشت امسال هیچ نبویید! اشتیاق سبز تو بعد از بازگشت از آن بهشت کودکانه به این شهر سیاه در تمام این سالها زنده بود، اما ... .
 دیر آمدی؟
یا من آمدنت را نفهمیدم؟
اصلا آمده ای؟!

/ 1 نظر / 12 بازدید