آرشیو وبلاگ
      قبس ()
بی تغار نویسنده: - دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠

قطره قطره در تغارت می‌ریزند. همین که جمع می‌شود و می‌آیی سر بکشی واژگون می‌شود!
چرا پوزه نداشته باشیم؟ برای نوشیدن آب از چشمه یا رودخانه، بی زحمت وسیله و ابزار، چیزی مطمئن‌تر و کارآمدتر از پوزه هست آیا؟ سر کنی در آب و بی زحمت و منتِ تغار بنوشی!

نالهٔ سگ در رهش بی جذبه نیست

زانک هر راغب اسیر رهزنی است

چون سگ کهفی که از مردار رست
بر سر خوان شهنشاهان نشست

تا قیامت می‌خورد او پیش غار
آب رحمت، عارفانه بی تغار

ای بسا سگ‌پوست کو را نام نیست
لیک اندر پرده بی آن جام نیست

 

لینک      نظرات ()      

از روزگار رفته حکایت نویسنده: - چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩

 می آمدی و دستی می‌کشیدی بر بوته زارخشک جلو خانه. یک صبح که پا می شدیم سبزه زارانی بود آنجا. چه غلتیدنی داشتیم روی بوته‌ها و چه بوی علفی می پیچید در خانه. بساط سبزه لگدکوب نشاطمان بود. صبحش به نشاط  وزردی آفتاب و سبزی گلها، ظهرش عطر غذا و آسمان فیروزه ای و شبش یا سینمای پادگان یا دیدنی‌های شبکه 2 و شب نشینی خانه قاسم خان عکاس. آن آپارات سفید و کوچک خانگی و کارتون های والت دیسنی. آغازسینما. چند سال بعدش مجله فیلم وانتظار هر ماهه برای رسیدن شماره جدید. ذوق چاپ نقدکی در صفحه فلاش بک اول مجله. بعدها خود قاسم خان گفت که هوشنگ خان گلمکانی سردبیر مجله، پسرعمویش است.
موسیقی اما آغازی نداشت.آنچه بود کشف موسیقی دیگری بود با سنتور مشکاتیان: در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی!.. .
 پیشتر دیوان شمس بود و آن غزلهای آهنگین و طربناک. سنتور مشکاتیان گویی که ترجمان این ابیات بود. هم نشینی مولانا و تصنیف های دل‌انگیز در دستگاه‌های موسیقی ایرانی: برقی در تاریکخانه وجود!
 هنوز هم هر کلیات شمسی را با آن جلد نارنجی نشسته در گوشه کتابخانه پدر می‌بینم!.
پیرمردی پشمینه پوش با کلاه بلندی بر سر: سلسله بندنده شدم... دود پراکنده شدم ... پست و گدازنده شدم... !
...

آن شامه تیز که از اول بهمن، هوای بوی تو را داشت امسال هیچ نبویید! اشتیاق سبز تو بعد از بازگشت از آن بهشت کودکانه به این شهر سیاه در تمام این سالها زنده بود، اما ... .
 دیر آمدی؟
یا من آمدنت را نفهمیدم؟
اصلا آمده ای؟!

لینک      نظرات ()      

شر و شرر یا تحشیه‌ای بر هیچ‌ نامه نویسنده: - چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩

چند روزی هست که خواندن این نوشته دوست شفیق، جناب یاسر میردامادی، مرا به دوران خُردی‌ام برده است. زمانی که برای نخستین بار عبارت فقهی شک در نماز را شنیدم.
در عالم خردی چنین می‌پنداشتم که مراد از این عبارت فقهی شک در وجود خداست
! نمی‌دانم در ذهن من جواز این دلیری آن هم به گاه ادای فریضه‌ مومنانه از کجا می‌آمد! اما هر چه بود در من ماند و بیش از آن که از این عبارت شک در 2 و 3 را فهم کنم، در آن، همان خطور بی‌هنگام تردید کفرآلود را می‌دیدم!
نوشته رفیق شفیق که جنابش از فقه بی اطلاع نیست در وهله اول پاسخی فقهی و قاطع در نظرم آمد بر عدم جواز این تردید و دلیری:
" با خود عهد بسته‌ام سر بر خاک نیاسایم، مگر کمینه‌ای از معرفتش بر من حاصل آید.
  پرسیدش: کمینه‌ای از معرفتش چگونه ترا حاصل آید؟
  بی درنگ درآمد که: اینقدر باشد که برهان شر بر من شرارت نکند!
 خنده ای کرد و گفت گر بر این شرط ثابت قدم باشی ترا بینم که عمری زیسته باشی الا که سر بر خاک نیاورده باشی
!"
این برداشت نخست را عنوان نوشته (برسر سجاده هیچ) و عهدی که از آن سخن می گوید توجیه می‌کند. گویا که نویسنده می‌گوید اخلاق مومنانه چنین تردیدی را روا نمی‌دارد آن هم در مقام و موقع نماز. پس چنین فریضه ای نشستن بر سجاده "هیچ" است و تا کمینه ای از معرفت قابل اعتماد حاصل نیاید ادایش از سر صدق نیست.
اما حجت موجه  بر آن دلیری پیشگفته و جواز تردید به هنگام ادای فریضه، حقیقت نهفته دراین جمله پایانی است: "گر بر این شرط ثابت قدم باشی ترا بینم که عمری زیسته باشی الا که سر بر خاک نیاورده باشی!"
در این خوانش تاکید بر این جمله، گویای امر محال درک عقلی و برهانی آن وجود برین است که یکسر دیگر و فوق مفاهیم است. پس، سر ساییدن و اظهار خاکساری را نمی توان با طمع فراچنگ آوردن معرفت برهانی اطمینان بخش، ولو به قدر کمینه‌اش، به تعویق انداخت چرا که: "گر بر این شرط ثابت قدم باشی ترا بینم که عمری زیسته باشی الا که سر بر خاک نیاورده باشی!".
 ایمان گریزپای و دیریاب و لرزنده اما دم به دم نوشونده بهتر از آن عادات و مفاهیم و بر ساحل سلامت نشینی است که به غلط نامش ایمان می‌نهند
.
کوتاه سخن اینکه در وادی پرخطر ایمان راه بر معرفتی دیگر باز می شود که برخلاف معرفت برهانی و مفهومی، پیمانه پیمانه از "هیچ" برمی‌دارد و بر جان می‌ریزد! آنچه که حد و رسم و تعریف نگیرد، درهمان زبان و بیان عقلی، چیست جز "هیچ"؟
با این همه اما این هیچ پر از همه چیز است. هیچ چیز و همه چیز! نشستن بر سر سجاده این هیچ می‌ارزد به همه چیز. یک سجده بر این هیچ، کارگشای همه چیز است که گفت: عمر من مرا یک سجده است! (خرقانی)
با این اوصاف تکلیف برهان شر و شرارتش چه می‌شود؟ پاسخ من این است: برهان شر را باید با توان شرر دفع کرد. شر را به شرر باید ُرفت.  

محو کن اندیشه‌ها را زان شراب پر شرر
مولوی

لینک      نظرات ()      

تکلیف و شانه نویسنده: - سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩

-احمد!
- بله آقا جان؟
-آن شانه من را بده... .
-بفرمایید... می‌خواهید خودم شانه کنم؟
-شانه کن!... . نه‌، اینطور نه! درست شانه کن، ‌رفع تکلیف نکن!
-چشم آقا جان، عطر هم می‌خواهید؟
-بله
فرزند صبح/ بهروز افخمی

لینک      نظرات ()      

نی شکنم شکر برم نویسنده: - چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩



این روزها بیشتر دست به قلم "نی" می‌برم.
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
...
نی، همان "لا" در کلمه توحید: نی به ما سوی الله و کژتابی‌های جامعه و سیاست
همان ساز تنهایی که در آن می‌دمند
همان آدمی؛ بریده از نیستان ملکوت
همان گیاه رستنی که باید بریدش از خاک تا به کار بیاید
همان که مهمترین رازش، سرباختن است:
از قلم کم نتوان بود، نبینی که قلم
تا نبرند سرش را به صفایی نرسد؟
...
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
گر تو بگوئیم که نی، نی شکنم شکر برم!

لینک      نظرات ()      

مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر بی تغار از روزگار رفته حکایت شر و شرر یا تحشیه‌ای بر هیچ‌ نامه تکلیف و شانه نی شکنم شکر برم بی‌نصیب لمس درآمد به پرشین بلاگ خوش آمدید
دوستان من قرآن نهج البلاغه خلاصه‌هاي من كمال‌الدين دعايي ياسر ميردامادي داريوش محمد پور اميرعباس رياضي حامد وفايي محمدرضا ميري عبدالمحمد شعراني وب نوشت‌هاي يك پسر شيميايي جامعه‌شناسي ايران آرش نراقي حسين رجب‌پور ابوالفضل حاجي‌زادگان رند ليبرال سيدعباس سيد محمدي زهرا قدياني